°•~نزدیک اما دور از هم~•° پارت سوم
صدای زنگوله ی بالای در توجهم رو بهش جلب کرد...
موهای قرمز،چشمای خاکستری،هودی سیاه و قیافه ای معصوم.به عنوان پیشخدمت کافه،طبیعیه که ظاهر،رفتار، علایق و تنفرات هر مشتری برام مهم باشه،مخصوصا وقتی برای بار اول به کافه میان.
نیکلاوس گیج و ویج گوشه ی کافه وایساده بود و حتی نمیدونست چیکار باید کنه،البته از یه آدم پولدار انتظار دیگه ای هم میشه داشت آیا؟برام عجیبه که چرا مشتری جدید داره میره سمت نیکلاوس! معمولا برای سفارش گرفتن میان سمت میز سفارش.شاید دوستشه،آره حتما دوست---وایسا نکنه نیکلاوس عضو یه باند خلافکاره و اونم زیردستشه میخواد بهش گزارش بدهههه(نویسنده:خواهرم کمتر فیلم جنایی نگاه کن)
خیلی نامحسوس به بهونه ی دادن سفارش ها به مشتری ها سعی کردم بهشون نزدیک تر بشم...
-بفرمایید،سفارشتون.
-واقعا متاسفم،اصلا اینجا رو پیدا نمی کردم...
-ببخشید؟متوجه نشدم.
-من همونیم که پشت تلفن باهاتون صحبت کردم گفتم که اگه بشه بیام اینجا کار کنم.
-صبر کن چیییی!؟چیزه یعنی سفارشتون چی بود؛-؛؟
-آم...اسپرسو خواسته بودم.
-ا-الان براتون میارم.
آروم باش دختر،انقدر ضایع بازی درنیار.ندیدی چجوری بهت زل زدن؟
حتی نفهمیدم اسپرسو رو چجوری انقدر سریع درست کردم تا ببینم قضیه چیه،هرچند بازم دیر رسیدم...
-شوخیت گرفته؟پولت رو برای خودت نگه دار.من همچین آدمی نیستم.
پول؟قضیه چیهههه؟یعنی یه دقیقه رفتم اسپرسو رو بیارما.
-بفرماید،اسپرسویی که خواسته بودید.
وقتی فهمید زیرچشمی نگاش میکنم بلافاصله نگاهش رو دزدید.حدسم درست بود یه خبری هست.فقط باید قطعات پازل رو بزارم کنار هم.نیکلاوس میگه کارمند جدیده،یه نفر میاد میگه من کارمند جدیدم و نیکلاوس رو با مدیر اشتباه میگیره،نیکلاوس بهش پول میده...وایسا،یعنی---
اینطوری نمیشه باید باهاش صحبت کنم.
-آنو...نیکلاوس-سان؟
-ب-بله... چیزی شده؟ببخشید الان میام کار میکنم نمیدونستم باید چی---
-نه بخاطر همچین چیزی نیومدم.خواستم بگم که شیفت کاری که تموم شد بیا به پارک نزدیک کافه.مطمئنم دیدیش.
-ها؟آ-آره دیدم.باشه ولی میتونم بپرسم قضیه چیه؟
-چیز خاصی نیست.منتظرتم.
تموم مدت ثانیه ها رو شمردم تا شیفت کاری تموم بشه تا بتونم باهاش صحبت کنم.باید ته و توی این قضیه رو در میاوردم.
با به صدا در اومدن صدای ساعت بالاخره شیفت کاری تموم شد.به رختکن رفتم و لباسای خودم رو پوشیدم.در کافه رو پشت سرم قفل کردم و یه دفعه چشمام بهش خورد.جلوی در کافه منتظرم وایساده بود.
-ببخشید طول کشید.
-نه نه اصلا مهم نیست.
کل مسیر تا پارک سعی کردم یه جوری بحث رو شروع کنم ولی هرکاری کردم نمیتونستم در نتیجه توپ رو در زمین رقیب شوت کردم و شروع بحث رو به اون سپردم.هرچند اونم کل مسیر ساکت بود.وقتی به پارک رسیدیم بالاخره شروع کرد به حرف زدن...
_آنو...در مورد چ-چی میخواستی...میخواستین باهام حرف بزنین؟
_لازم نیست انقدر ادبی باشی،راحت باش.و خب در مورد اون موضوع،باید بگم که،من...خب من میدونم بخاطر من مجبور شدی الکی بگی که کارمند جدیدی،و واقعا معذرت میخوام و اینکه ازت هم ممنونم بخاطر اینکه خب...نزاشتی اخراج بشم.
تنها راهی که میشد فهمید،حقیقت چیه اینه که حقیقتی که خودت فهمیدی رو به طرف مقابلت بگی،همیشه نتیجه میگیری.
یادمه همیشه مادرم این جمله رو میگفت و به قول خودش همیشه جواب میده.باید ببینم چی میشه دیگه.
_مقداری سرخ میشه_چیزه...انقدر ضایع بازی درآوردم؟
میدونستم!باورم نمیشه برای اینکه من اخراج نشم همچین کاری کرده!
_گومنه...بخاطر من برات دردسر درست شد.
_نه نه اصلا.نمیتونستم بزارم بخاطر همچین دلیل الکی ای که حتی کسی هم آسیب ندیده اخراجت کنن.
_ممنونم نیکلاوس-سان.
_نیک صدام کنی کافیه آم...
_یوکو،اوگاوا یوکو.
_خوشبختم^^
_منم همینطور.
_م-میخوای بریم بستنی بخوریم؟
_آره چرا که نه.
دستشو به سمتم دراز کرد تا دستشو بگیرم و بلند بشم.یه جور تست اعتماد همیشگی."اونقدری بهم اعتماد داری تا دستام رو بگیری؟"برای منی که مشکل اعتماد دارم همیشه گرفتن دست بقیه سخت بوده.همیشه با شک و تردید اینکار رو می کردم ولی این دفعه...این دفعه فرق داشت.حس می کردم کاملا می تونم به اون پسر اعتماد کنم.واقعا عجیبه نه؟مخصوصا وقتی که حتی کمتر از ۸ ساعته که می شناسمش!
آره...درست یا غلط اونقدری بهش اعتماد داشتم که دستاشو بگیرم.
-دستشو گرفت و بلند شد.با قدم هایی آروم و پیوسته راه میرفتن،هر دوتاشون مضطرب بودن.برای اون کاملا عادی بود،برای اولین بار تو زندگیش به یه نفر که تازه دیده کاملا اعتماد کرده و از اینکه کارش درست مطمئن نیست ولی از اون طرف برای نیکلاوس،که صد در صد تو زندگیش با دختر های زیادی سر و کار داشته(قابل توجه منحرفان گرامی: منظور فقط در حد صحبت یا فوقش رابطه های کوتاه مدت بوده(منحرف نشینننن اونجور رابطه ها نه))تا حدودی نرمال نبود.شایدم "اون" براش فرق داشت.-
_آنو...بستنی فروشی خوب میشناسی؟آخه من هیچ جایی رو تو شهر نمیشناسم؟
_ها؟پس اینکه گم شدی راست بود؟
_حقیقتا آره.من اولین باره به یوکوهاما میام و تصمیم گرفتم یکم شهرو بگردم که گم شدم،بعدم که...
_بزار حدس بزنم.کافه ی مارو دیدی گفتی یه قهوه میخوری آدرسم میپرسی نه؟
-تک خنده ی کوتاهی کرد.-
_دقیقا.
_کجا می خواستی بری؟
_جای خاصی مد نظرم نبود.در اصل میخواستم به هتلم برگردم.ولی خب عجله ای ندارم.
_مطمئنی؟نمی خوام الکی وقتت رو بخاطر بستنی خوردن با من تلف کنیا!
_نه نه...کاملا مطمئنم نگران نباش.
-چندین لحظه در سکوت به قدم زدنشون ادامه دادن تا اینکه...-
_اونجارو...
_آره،یه ماشین بستنیه.بریم بستنیامون رو بگیریم.
_چه طعمی میخوای؟
_معمولا توت فرنگی میخورم ولی خب یه مقدار تنوع بد نیست نه؟...بلوبری با سس شکلات
_باشه،الان میرم میگیرم.
_باشه ممنون.
_یه بستنی وانیلی برای خودش و یه بستنی بلوبری با سس شکلات هم برای نوریکو گرفت و بهش داد_
_خبببب...جناب نیکلاوس دی مارتِل برادر آرورا دی مارتِل جوون ترین طراح مد،نمیخواین یکم راجب خودتون بگین؟
_پس از همون اولم منو میشناختی؟
_معلومه!من عاشق طرح های خواهرتم،واقعا هنرمنده.
_چطوره یه روز آشناتون کنم؟
_جدی میشه؟
_با یه ذوق خاصی نگاش می کرد،ذوقی که تا همین دو هفته پیش فراموش کرده بود و دوباره به لطف اون زنده شده بود_
_معلومه. چرا نشه؟
_صبر کن داری تفره میری؟
_کی من؟نه از چی تفره برم؟
_بیخیاللل...قرار بود راجب خودت بگی!
_چی می خوای بدونی؟
_خببب،مثلاااا اینکه مدیرعامل چندین شرکت باشی چجوریه؟حوصله سر بر نیست؟
_نه در اون حد.حوصله سربرترین جلسات،جلسات ماهانه مدیریت مسائل مالی شرکته،فرض کن سه ساعت تمام به سخنرانی چند تا پیرمرد در مورد بودجه و اینا گوش بدی.
_میتونم درک کنم چجوریه...
_خودت چی؟منظورم اینه که---
_منم در مورد خودم بگم؟
_عا،اره البته اگه خودت بخواییی
_چرا که نه،نمیدونم خودم رو چطوری توصیف کنم یعنی اخلاقم و اینا در حال حاضر یکم در نوسانن ولی خب میتونم بگم که یه دو هفته ای میشه که به صورت نیمه وقت تو کافه کار میکنم.میدونی چی میگن که "زندگی جدید" و از این حرفا.
_پس یه جورایی شروع دوباره است برات؟
_دقیقا!
_که اینطور،واقعا جالبه...
_چیزه،بهتره که من دیگه کم کم برم خونه،هوا هم داره تاریک میشه...
_عا اره... حق با توعه،بزار زنگ بزنم راننده ام بیاد برسونتت
_نه اصلا لازم نیست،آپارتمانم زیاد با اینجا فاصله ای نداره خودم میرم.
_باشه،هرجور راحتی،فقط چیزه...
_ادرس؟
_یه کارت از تو جیبش در آورد به نیک داد_
_این آدرس کافه است و خب ما هم هنوز تو همین خیابونیم،فکر کنم این بهت کمک کنه.
_ممنون.
_فردا میبینمت همکار.
_خنده ی کوتاهی کرد و با لبخند کیوتی نگاش کرد_
_میبینمت.جانه.
~•~•~•~•~•~•~•~•
زیرزمینی در مرکز یوکاهاما-ژاپن
19:08
با قدم هایی پیوسته وارد اتاق شد و به آرامی در را بست.
دختری که موهای چتری و قهوهای ای داشت به او نگاه کرد.
-نگرانت شدیم رییس.
پسری که موهای سفیدی داشت با اخم به او نگاه کرد.
-میدونی،از جکسون انتظار داشتم جلسه رو بپیچونه ولی از تو نه.
پسری که موهای سیاهی داشت که آخرهایش سفید میشد و "جکسون" خوانده شده بود،هدفونش را از روی گوش هایش برداشت.
-داماره یخمک.
-سگ هار=^=
دختری با موهای کوتاه مشکی دستش را بر روی شونه ی پسری که "جکسون" خوانده شده بود گذاشت.
-هی جک آروم باش،قبول کن که جاستین پربیراه هم نمیگه.
-تچ...
پسری که موهای بنفشی داشت عینکش را مقداری بالاتر داد.
-رییس،دستور چی میدین؟
کتش را در آورد و بر سر چوب لباسی زد.
-از همگی عذر میخوام.حقیقتا،یه سری مسائل پیش اومد.
-اون قهوه است رو لباست•---•؟
-عا...آره ولی مهم نیست.جلسه رو همونطور که قرار بود شروع می کنیم.آدیرا،چیز جدیدی پیدا کردی؟
دختری که موهای چتری و قهوهای داشت و "آدیرا" نامیده شده بود،تخته شاسته ای که پر از برگه و کاغذ بود را از روی میز کوچکی برداشت و گفت:
-طبق تحقیقات جاستین یه مهمونی به مناسبت سالگرد راه اندازی شرکت تجاری یاماماتو در ویلای بزرگش در روز شانزدهم ماه آگوست برگزار میشه.
پسری که موهای بنفش داشت حرف های او را ادامه داد:
-طبق چیزهایی که در مورد یاماماتو-سان فهمیدیم،اون علاقه ی خاصی به سنگ های خاص و کمیاب داره.
پسری که موهای سفیدی داشت بر روی صندلی ای لم داد و گفت:
-حق با بز پیره.اون همون سنگ های تاریک که دنبالشونی هم داخل موزه اش نگهداری میکنه!
-و این موزه کجاست؟
-خیلی خوش شانسیم.چون این موزه دقیقا یه بخشی داخل ویلاش هست.
-پس باید به این مهمونی بریم و یه جوری سنگ ها رو از داخل موزه برداریم.وضعیتمون چیه آدیرا؟
-خب...هم خبر های خوب دارم هم خبر های بد.خبر خوب اینه که سنگ ها نه داخل گاوصندوق هستن نه داخل حفاظی و به راحتی میشه برشون داشت و خبر بد...
-دزدگیرا،نگهبان ها و صد البته که دوربین ها هستن.
-مسخره است.چرا باید از چند تا سنگ انقدر محافظت بشه؟
-اونا سنگ های معمولی نیست جاستین.در ضمن مگه گوش ندادی ادوارد چی گفت؟...اون مرد به سنگ ها علاقه ی خاصی داره کاملا طبیعیه که ازشون محافظت می کنه.
-آنو...ولی خب این مهمونی یه جورایی به نفعمونه نه؟منظورم اینه که می تونیم از شلوغی استفاده کنیم.
-کاملا برعکس.از اونجایی که در موزه اش علاوه بر اون سنگ ها،کانی ها و سنگ های گرانبها موجوده صد در صد محافظت ها بیشتره.
-درسته ولی از داخل موزه نگهبانی محافظت نمیکنه.
-هوم؟اینو از کجا فهمیدی؟
-دختر یاماماتو.
-واقعا چندشی جاستین=-=...
-وا...به من چه مغزهای شما کثیفن.من فقط مخشو زدم، اونم کل پته ی جد و آبادش رو ریخت رو آب.
-به هر حال بازم خیلی چندشی=^=
-بچه ها،لطفا.جاستین،میشه بگی دختر یاماماتو-سان دقیقا چی بهت گفت؟
-خب معلومه.اون میگفت که روز مهمونی جلوی در موزه پر نگهبانه ولی داخل موزه نگهبانی نیست و فقط توسط دوربینا محافظت میشه و البته حتی دزدگیرا هم اون روز خاموشن برای جلوگیری از هرج و مرج!
-هه،این یارو عجب خل و چله.
-باید نفوذ به موزه سخت باشه با اون نگهبانا.
-می تونیم منجمدشون کنیم!
-و کل توجه ها رو به خودمون جلب کنیم؟
-ایش...حواسم نبود=^=
-آنو...لوکاس-کون نمی تونن با نامرعی شدن به داخل موزه نفوذ کنن؟
-شدنی نیست.برای ورود به داخل موزه باید در موزه رو باز کرد و اینجوری بازم توجه نگهبانا رو به خودمون جلب می کنیم.
-یکی رو با قدرت تلپورت می خوایم پس.
-زودباشین به نورمن زنگ بزنین پس.
-خطرناکه باکا،نورمن برای مافیای بندر کار میکنه.
-خببب؟
-خب و مرض.این یارو یاماماتو سنگ های قیمتی داخل موزه اش انبار میکنه.تو این دوره و زمونه پیدا کردن همچین سنگ های خاصی راحت نیست مگر اینکه با یه قاچاقچی جواهر معامله کنی.
-یعنی به نظرت...
-هرچیزی ممکنه.نمی تونیم همچین ریسکی کنیم و منبع اطلاعات مون تو مافیا رو از دست بدیم.
-ولی خب دیگه به غیر از اون هیچ کدوم از ما قدرت تلپورت نداریم!
-نه،ولی من یکی رو پیدا کردم که ممکنه به دردمون بخوره.
-جکسون؟همون کسیه که فکر میکنم؟
-آره،وقتی گفتی دنبال کسی بگردم که بتونه در کنترل اون سنگ ها کمک کنه کل سیستم های امنیتی و ... رو هک کردم و---.آدیرا پروژکتور رو روشن می کنی؟
-بله قربان.
آدیرا با عجله پرده ی سفیدی را بر روی دیوار کشید.پروژکتور را به لپتاپ جکسون وصل کرد و جلوی پرده ی سفید قرار داد و آن را روشن کرد.
-ممنون.
جکسون فیلمی را پخش کرد.در فیلم دختری با موهای مشکی نسبتا بلندی در کمتر از یک دقیقه بیش از پنجاه نفر را در انباری متروکه به قتل رساند.جکسون فیلم را استوپ کرد و ادامه داد:
-اون یکی از خطرناکترین اعضای مافیای بندر شناخته شده،تحت تعقیبه و مطمئنا اگه دستگیر بشه به اعدام محکوم میشه.طبق فیلم های دیگه ای که ازش در سایت های امنیتی پلیس پیدا کردم.اون از داخل فضای سیاهی ظاهر میشه،به احتمال زیادی موهبتش پرتال یا تو این مایه ها باشه.
جکسون پوستری از داخل کیفش در آورد و به رییسش که موهای طلایی و چشم های آبی داشت داد.
-این پوستر تحت تعقیبشه.حتی برای کسی که اونو دستگیر کنه چه زنده چه مرده ده هزار ین جایزه گذاشتن!
-امکان نداره...
-نکنه میشناسیش؟
-میشه گفت...جکسون!
-بله؟
-هرچی فیلم و مدرک و پرونده از جرم هاش هست رو پاک کن و روی یه فلش بریز بهم بده.
-هااا؟
-نگران نباش.فکر میکنم اون بهمون کمک کنه.
-با پاک کردن مدارک جرمش؟
-تو به این چیرا فکر نکن،کاری که گفتمو بکن.
-کاری که گفتی رو که انجام میدم ولی...
-نگران نباش.آمبر؟
-ب-بله رئیس؟
-میتونی خاطرات کل پلیس و هرکسی که ممکنه جون اون دختر رو تهدید کنه رو پاک کنی؟
-ت-تمام تلاشم رو میکنم.
-لوکاس؟
پسری که موهای سفید...و گوش های گربه ای@-@؟...آره و گوش های گربه ای داشت جلو اومد.
-بله رییس؟
-می تونی با موهبتت هرچی پوستر تحت تعقیب ازش هست رو جمع کنی؟
-هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
-خوبه.سه هفته تا مهمونی وقت داریم.باید عجله کنیم.
-بله قربان!
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
کافه آریوشی،یوکاهاما-ژاپن
06:34
دید نوریکو:
مشغول مرتب کردن صندلیا و تمیز کردن کافه بودم که با نیک رو به رو شدم.
-اوها...
-می تونیم صحبت کنیم؟
لحنش جدی بود.یعنی اتفاقی افتاده؟البته...اون بخاطر من مجبور شده تو یه کافه کار کنه حتما ناراحته.حقم داره البته.
-آ-آره حتما؛-؛
دستمال گردگیری رو روی میز گذاشتم و رو به روی نیک نشستم.
-چیزی شده؟
-من...من میدونم تو کی هستی!
-ها؟...و اون دقیقا چه شخصیه؟
کاغذی رو از داخل حیبش در آورد و بر روی میز گذاشت.امکان نداشت!...اون رو از کجا...
-آکوتاگاوا نوریکو.دستیار مدیر اجرایی مافیای بندر دازای اوسامو.
*سیاه شدن صفحه*
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
نظر یادتون نره ^0^