طبق معمول با کتابی در دست هایش داشت قدم میزد.باد موهای بلند و سرمه ای رنگش را در هوا تکان می داد.این روز برای او بی اهمیت شده بود‌.اصلا درک نمی کرد چجوری همه در همچین روزی انقدر ذوق زده می تونن بشن.شاید بخاطر عذاب وجدانی بود که تمامی این سال ها با خودش حمل کرده بود.

همه چیز در نظرش آروم میومد.هیچ اتفاق غیرمنتظره ای پیش نمی اومد.یه روز کاملا آروم،چیزی که می خواست!

اما شنیده اید که چه می گویند هیچ‌ چیز آنطور که ما می خواهیم پیش نمی رود.

به درختی تکیه داد و غرق در کتابش شده بود که با صدای داد و فریادی از جایش پرید.

_چ-چی شده؟

با قیافه ذوق شده اش رو به رو شد.هرچند اون همیشه هیجان زده و پر سر و صدا بود.

_نیکولای؟حالت خوبه؛----؛؟

_عههه؟چرا فکر میکنی خوب نیستم؟امروز روز بزرگیه مای داو(کبوتر من)

_هالووین که نیست...کریسمسم نیست.ولنتاین هم که یه ماه پیش بود.پس چه روزیه؟

_امروز تولدمهههه*^^^*

_اوه...چقدر،آم...عالی؟

ذوق و شوقش مقداری کاسته شد.

_عههه...هیرومی-چان انقدر بی ذوق نباش میگم تولدمههه

_من برات کادو نگرفتم گومنه.زیاد تولد برام مهم نیست؛-؛

_هوم...متوجه ام‌.تولد خودت کیهههه*^^^^*؟

_هر روزیم باشه نیای جشن بگیری برام.همونطور که گفتم از تولد خوشم نمیاد.

_باشه باشه قول میدم.حالا بگو*^*

_اول آپریل.

_اول آپریلللللل*^^^^^^*؟

_آ...آره؛---؛

_ولی امروز اول آپریلهههه.

_خب؟

_و تولد منم هستتتتت.

_و؟

_این یعنی تولدامون تو یه روزهههههه*^^^^^*

_چرا انقدر بزرگش میکنی.فقط یه تولده ها!

در همان زمان شخصی از راه رسید و با تعجب به آن دو خیره شد.

_چیه سیگما-کون ؟روح دیدی؟

_نه ولی...چرا نیکولای اینجوری شده؟نکنه باز می خواد رو من بدبخت کرم بریزه؟⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

_نه...خب اون...

کسی وسط حرف های او پرید.

_فقط از اینکه تولدش با زنش تو یه روزه ذوق زده شده:>

_ت-تو از کجا اومدی؟

_ها؟زنم•-•؟

_خب میدونستم نیکو-چان می خواد بیاد پیشت پس تعقیبش کردم.

_نانی•-•؟

_ت-تو م-م-منو تعقیب ک-کردی@-@؟

_داری ترسناک میشی کائوری-چان!

_به اون شیطان رفته خب.

_پای فیو-کون رو وسط نکشین=^=...اصلا شما دو تا...

_هوم؟

_ما چی؟

_چرا به مناسبت اینکه تولدتون زن و شوهریه کیس نمی کنین:>؟

_نانییی؟

_هااااااااااا!؟

ناگهان دستی از پشت سرش بر روی دهانش قرار گرفت.

_هومممم هوممممم!

_بسه...فکر کنم قرار بود تو مسائل زن و شوهری بقیه دخالت نکنی.

_د-داس-کون@----@؟

_همین شیطان کم بود که به ما بگه زن و شوهر که اونم اضافه شد.چقدر زیبا.

کائوری دست فیودور را از روی دهانش به سختی کنار زد.

_ولی فیو-کون من میخواستم خاله شدنم رو ببینمممم=^=

_وات ده...

_اینجا جای من نیست.*محو شدن*

_بیا بریم.

فیودور دست کائوری را گرفت و او را کشان کشان از آنجا برد.

_ولم کنننن شیطان رجیم ولم کننننننن...هیرو-چان تاسکتههههه ⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

_فکر کنم به جای اینکه خودت خاله بشی من خاله بشم:>

_هیرو-چاننننننننننننننننن ⁦⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

هیرومی خندید و برای کائوری دست تکان داد.

_خوش بگذر-----

ناگهان نیکولای دست هیرومی را گرفت و او را در آغوش کشید و سپس با شنلش او را رو به روی کافه ای برد.

_*بلاش ریز*...نیکولای چیکار می کنی؛---؛؟

_هوم؟خببب...تو گفتی نمی خوای تولدت رو جشن بگیری و من هرچی فکر می کنم اینجوری نمیشه.

_از توجهت ممنونم ولی علاقه ای به جشن تولد ندارم.

آروم از اونجا دور شد که نیکولای جلویش را گرفت.

_ماته ماته...حداقل بزار ایده ام رو بگمممم.

_باشه.بگو؛-؛

_یادته میگفتی کافه ی مورد علاقه ات آکاتسوکیه؟

_آم...اره؟

_پشت سرت رو نگاه کن.

_ها؟...هولی گاد‌‌!...چرا منو اینجا آوردیییییی؟

_اشتباه کردم ⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩ ؟

از نظر بقیه اون یه دلقک سادیسمی بود ولی از دید هیرومی کیوت بود.اصلا دوست نداشت دل اون رو بشکونه بنابراین...

_نه...بیا بریم داخل کافه.

_ها؟مطمئنی؟

_بیا تا پشیمون نشدم.

_باشه باشه.

دست نیکولای را گرفت و به دنبال خودش داخل کافه برد.

_خوش اوم----...هیرومی!؟

_ها؟اون رو میشناسی؟

_برادر بزرگترمه.

_نانییییی@----@؟

ناگهان چاقویی به طرف هیرومی پرتاب شد!

_هیرومی-چان مواظ----

هیرومی قبل از اینکه نیکولای حرفش را تموم کند چاقو را گرفته بود!

_منم از دیدنت خوشحال شدم نجیرو.

_تچ...

_نجیرو،یادته چی گفتم؟

_عمرا.

_چرا باید انجامش بدی.

_شما دو تا راجب چی حرف می زنین؟

_چرا این کافه انقدر خلوته؛-؛؟

_من اونکارو نمی کنمممم.

_اون‌ عوض شدههه.

_آره میدونم.

_میشه به منم بگین اینجا چه خبره،هاروکی؟نجیرو؟

هاروکی چیزی در گوش نجیرو گفت و سپس رو به هیرومی کرد.

_خببب؟

_باشه.

نجیرو از جایش بلند شد و کیکی را از روی میز برداشت.هاروکی برادرش را به طرف هیرومی راهنمایی می کرد.

_ن-نجیرو...؟

_زود باش هیرومی-چانننن.

نیکولای هیرومی را مقداری به جلو و مقابل هاروکی و نجیرو هل داد.

_ت...تو...تولدت...مبا...مبار...مبارک.

اشک در چشمانش جمع شده بود.کیک را از برادرش گرفت و بر روی میز قرار داد و او را بغل کرد.

_متاسفم نجیرو خیلی متاسفم منو ببخش که انقدر بهت آسیب رسوندم...متاسفم.

شوکه شده بود.خشمش نسبت به کارهای او فروکش کرد.هرچی نباشد در بچگی انها بهترین دوست های هم بودن.

_من...من می بخشمت.

هاروکی هم آنها را بغل کرد.

_ما فقط هم دیگه رو داریم.باید کنار هم بمونیم.ما یه خانواده ایم.هیرومی؟

_ب-بله؟

_تولدت مبارک خواهر کوچولوی دردسرساز.

_قبول نیستتتت...

نیکولای نیز هیرومی را بغل کرد.

_امروز تولد منم هستاااا.

_خب پس بیاین کیک رو بخوریم.

پس از خوردن و کیک و جشن گرفتن،هیرومی و نیکولای از آنها جدا شدند و به پارکی رفتند و در حالی که قدم می زدند...

_خببب...

_خب؟

_تولد اونقدرا هم بد نیست نه؟

_*خندید*...نه اونقدرا هم بد نیست....

_وقتی که با خانواده ات باشی.

_یا کسایی که برات مهمن.

_یا کسی که عاشقشی.

به چشم های همدیگر خیره شدند.پس از چند ثانیه مکث هیرومی،نیکولای را بغل کرد.

_ممنونم...

نیکولای خندید و سپس پیشانی هیرومی را بوسید.

_تولدت مبارک مای داو~

_تولد تو هم مبارک دلقک راپونزل من.

•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•

تا پست بعدی جانه^^